|
.... و عشق
واژه ایست که خداوند آن را آفرید.
خدایا چگونه عشق ورزیدن را به من بیاموز!
خود چگونه زندگی کردن را خواهم آموخت...
دکتر علی شریعتی
نمی دونم چی بگم ؟از کجا بگم؟ به کی بگم ؟ چرا بگم؟ اومدم فال حافظ زدم ولی از شانس من اولی روو نتونستم بخونم برگشتم ببینم چی بود دیدم یه فال دیگه اومد ؟ تکرارش کردم ولی انگار باید فال دومی به بعد رو قبول کنم هموشون می گن تنهای ولی هر کدوم به یه نحو خودم هم موندم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاخه ای تکیده گل اریکده با چشمای خسته لب های بسته غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه ی شادیش از غم گسسته وای آشنای درد خورشیدش سرده تو قلب سردش غم لونه کرده مهتاب عمرش در پشت پرده هر ماه به سالش پاییز سرده وای دستای ظریفش تو دست مادر پیکر نحیفش چون گل پرپر از مهنت و درد آروم نداره سایه ی سیاهی رو بخت شومش ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد پایون نداره لا لا لا لای لالا دست من تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم شکوفه ای که غمگین و سرد گل ارکیدست نمیره کم کم بیا نذاریم گل ارکیده گلی که چهرش پاک و سپیده که توی پاییز شاخه ای بیده بهاره ندیده بمیره کم کم دستای ظریفش تو دست مادر پیکر نحیفش چون گل پرپر از مهنت و درد آروم نداره سایه ی سیاهی رو بخت شومش ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد، پایون نداره
نیمه شب آواره و بی حس و حال - در سرم سودای جامی بی زوار – پرسه ای آغاز کردم، در خیال - دل به یاد آورد، ایام وصال – از جدای یک ، دو سالی می گذشت - یک، دو سال از عمر رفت و برنگشت – دل به یاد آورد، اول بار را - خاطرات اولین دیدار را – آن نظر بازی و آن اسرار را - آن دو چشم مست آهو وار را – همچو رازی مبهم و سر بسته بود - چون من از تکرار، او هم خسته بود – آمد و هم آشیان شد با منو- همنشین و همزبان شد با منو – خسته جان بودم، جان شد با منو- ناتوان بودم و توان شد با منو – دامنش شد خوابگاه خستگی - این چنین آغاز شد دل بستگی – وای از آن شب زنده داری بی ثمر- وای از آن عمری که با او شد به سر – مست او بودم ز دنیا بی خبر- دم به دم این عشق می شد بیشتر – آمد و در خلوتم دم ساز شد - گفت و گوها بین ما آغاز شد – گفتمش درعشق پا برجاست دل - گر گشایی چشم دل زیباست دل – گر تو زورق ما شوی دریاست دل- بی تو شامی بی فرداست دل – دل زعشق روی تو حیران شده - در پی عشق تو سرگردان شده – گفت در عشق وفادارم بدار- من تو را بس دوست می دارم، بدان – شوق وصلت را به سر دارم بدان- چون توای مخمور خمارم بدان – با تو شادی می شود غم های من - با تو زیبا می شود فردای من – گفتمش عشقت به دل افزون شده - دل ز جادوی رخت افسون شده – جز تو هر یاد به دل مدفون شده - عالم از زیبایت مجنون شده – بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش- طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش – در سرم جز عشق سودایی نبود - بهر کس جز او در این دل جا نبود – دیده جز بر روی او بینا نبود- همچو عشق من، هیچ گل زیبا نبود – خوبی او شهرۀ آفاق بود - در نجابت در نکویی ناب بود – روزگار اما وفا با ما نداشت- طاقت خوشبختی ما را نداشت – پیش پای عشق ما سنگی گذاشت- بیگمان از مرگ ما پروا نداشت – آخر این قصه هجران بود بس - حسرت و رنج فراوان بود بس – یار ما را از جدایی غم نبود - در غمش مجنون عاشق کم – بر سر پیمان خود محکم نبود - سهم من از عشق ،جز ماتم نبود – با من دیوانه پیمان ساده بست - ساده هم آن عهد و پیمان را شکست – بی خبر پیمان یاری را گسست - این خبر نا گاه پشتم را شکست – آن کبوتر عاقبت از بند رفت - رفت و با دلدار دیگر عهد بست – با که گویم او که هم خون من است - خصم جان و تشنۀ خون من است – بخت بد بین، وصلت او قسمت نشد - این گدا مشمول آن رحمت نشد – آن طلا حاصل به این قیمت نشد – عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست- با چنین تقدیر تدبر نیست – از غمش با دود و دم همدم شدم - باده نوش غصۀ او من شدم – مست مخمور خراب از غم شدم - ذره ذره آب گشتم کم شدم – آخر آتش زد دل دیوانه را- سوخت بی پروا پر پروانه را – عشق من از من گسستی خوش گذر- بعد از این حتی تو اسمم را نبر – خاطراتم را تو بیرون کن ز سر- دیشب از کف رفت، فردا را نگر – گرچه آب رفته باز آید به رود - ماهی بی چاره اما مرده بود – بعد از این هم آشیانت هرکس است- باش با او یاد تو ما را بس است
آن روز بگشوده با ل و پر با سر به سوی وادی خون رفتی گفتی دیگر به خانه باز نمی گردم امروز من به پای خود می رفتم فردا شاید مرا به شهر بیارند بر روی دست ها اما حتی تو را به شهر نیاوردند گفتند چیزی از او به جا نمانده است جز راه ناتمام نظر یادتون نره
اگر خدا را کفیل روزی است غصه چـرا اگر رزق تقسیم شده است حرص چـرا اگر دنیا فریبنده است اعتماد به آن چـرا اگر بهشت حق است تظاهر به ایمان چـرا اگر قبر حق است ساختمان مجلل چـرا اگر قیامتی است خیانت به مال مردم چـرا اگر دشمن انسان شیطان است پیروی از آن چـرا سلام قصه ی رفتن : یه مدت شده بود حالم گرفته بود مثل همه ی آدما مخصوصا وقتی آپ می کردم یه جورایی حالم بد ترمی شد،بگذریم اگه بخوام قصه رو بگم باید تومارش کنم بهترین راه ... قصه ی برگشتن : میگن ترک عادت موجب مرض من هم این طوری شده بودم و اینکه دلم خیلی واسه دوستان تنگ شده بود این مدت مطالبی خونده بودم که حیفم اومد که براتون ننویسم شون خلاصه اومدم خوش اومدم مگه نه یه مطلب دیگه از الان تا یک ماه تحریمم واسه امتحانات پایان ترم روزاتون مهربون لباتون پر خنده
خدایا من آموخته ام با تو بودن چقدر آسان است من آموخته ام در کنار تو بودن یعنی همه چیز من آموخته ام با یاد تو بودن یعنی اندیشیدن در عمق من آموخته ام تو را صدا کردن یعنی آرامش خاطر خدایا کمکم کن تا بیاموزم این زندگی را که تو به من هدیه کرده ای، شاداب تر و سالم تر بسازم و خدایا من آموخته ام که در هر لحظه به درگاه تو نیایش کنم و شکر گزار دریای بیکران رحمت تو باشم
زمان بسیار کند می گذرد برای آنان که در انتظارند بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند بس کوتاه است برای آنان که سرخوشند و بس طولانی است برای آنان که در اندوهند اما اما ابدی است برای آنان که عاشقند «امید وارم که شما رفقا ابدی و عاشق باشین»
کسی هست ؟ چه درد آور است از من سخن گفتن ! همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر، بر سینه ی تافته ی غربت این کویر، افتاده ام و می نگرم تا در زیر این آسمان، کسی هست که بار سنگینی را که بر دوش های خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام و بر دوش زمین روانه کرده ام ، برگیرد؟
روی هر پله که باشی خداوند یک پله بالاتر است! نه به خاطر اینکه خداست به خاطراینکه دست تو را بگیرد.
اشک من، باز دونه دونه می ریزه آرام رو گونه از همون روزی که رفتی، دل من داره بهونه یادت رفت اون همه قول و قرارا یادت رفت اون همه خاطره ها رو یادت رفت یکی اینجا به پا ت نشسته،جز تو به هیشکی دل نبسته یادت رفت یادت رفت….
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی، اگر چیزی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدردانی نکنی به آرامی آغاز به مردن می کنی زمانی که خود باوری را در خود بکشی وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر برده ی عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکرای بروی... اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندر می کنند ، دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر هنگامی که به شغلت ، یا عشقت شاد نیستی ، آن را عوض نکنی اگر برای مطمئن،در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی که دست کم یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی امروز زندگی را آغاز کن ! نگذاز که به آرامی بمیری... امروز کاری بکن! شادی را فراموش نکن!
شیپور کودکی دیری ست سروده هایم به سینه ی سفید کاغذ می نشیند به سان سرخی خون در حنجره ی برف وقتی به پا می شوم که تنهاییم در چوگان ابر بغرّد و رعشه ای نورانی گونه های بیمارم را گلگون سازد. گندم برشته گاهی بادبان ها را پایین می کشم و بیرقی به رنگ جیره ی روزانه بر می فرازم پرده ای به رنگ بارانی خاکستری که مومیایی ام می کند شوق گندم برشته در تابه ی مرگ عصیانگر مغلوب. بی عشقی چه شب ها که بی عشق خوابیدم چه شب ها که بی نان چه آلیاژی دارد آدمی سهم ما از جهان خجالت خالی ست بر پیشانی پیر زنی مغلوب چقدر از قافله عقب بودیم ؟ قافله چقدر عقب بود؟ بارش، گناه نبود بارش، گناه نبود *«بهون»ما توان این همه باران نداشت رو به زیتون می خوابم و می نازم به انگشتانم که هنوز می توانند مشت شوند. *(بهون) در زبان بختیاری به چادر صحرای گفته میشود.
دستور زبان عشق دست عشق از دامن دل دور باد ! می توان آیا به دل دستور داد ؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد ؟ موج را آیا توان فرمود : ایست! باد را فرمود : باید ایستاد ؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گذاره در نهاده ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد
قطار میرود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!
شعر بی دروغ ما که این همه برای عشق آه و ناله دروغ می کنیم راستی چرا در رثای بی شمار عاشقان که بی دریغ خون خویش را نثار عشق می کنند از نثار یک دریغ هم دریغ می کنیم ؟
سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم ولــی دل بــه پاییـز نسـپرده ایم چـو گـــلدان خـالی لب پنـجره پراز خاطرات ترک خورده ایم
«شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید مگر مساحت رنج مرا حساب کنید »
آری درد بود و چه زیبا از درد گفت درد واره ها
ميان تاريکي
دیشب ، امروز چراغ های کوچه پرپر گشتند . سپیده پنجره را شست. نسیم سرد بر خاست . آه ، صبح شد . شب رفت و دیشب شد . فردا آمد و امروز شد
نه مرد باز گشتم ! اما باز نگشتم ، به بیراهه هم نرفتم ، که من نه مرد باز گشتم ! استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن دین من است . دینی که پیروانش بسیار کم اند. مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب.
دورتر، دیرتر روزی از روز ها، شبی از شب ها ، خواهم افتاد خواهم مُرد ، امَا می خواهم هر چه بیشتر بروم . تا هرچه دورتر بیفتم ، تا هر چه دیرتر بیفتم، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم . نم خواهم حتَی یک گام یا یک لحظه ، پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم وجان داده باشم ، همین
چه دشوار شده است دم زدن! در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و ... صدای هر گامی غم ! غم!...
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم.
ابرهای غم چه بارانی است در بیرون این اتاق ! باران ؟ ابرهای همه ی غم های تاریخ ، یک باره بر سرم باریدن گرفته اند . کسی نمی داند که در چه دردی و تبی می سوزم و می نویسم! چه زلال همچون پرنده ای بلند پرواز، بر فراز همه ی شعر ها و عشق ها ، همه فهم ها و حرف ها چرخ می خورم. دلم حلقوم تشنه ای است در زیر باران بهارینی که از غیب بر زمین فرو می کوبد، می بارد و می بارد. هر قطره ای کلمه ای . چه زلال ! چه خوب!
|
About![]()
دیشب باران قرار با پنجره داشت Archivesهفته اوّل مهر 1388هفته چهارم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته دوم بهمن 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته دوم خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته سوم تیر 1385 هفته اوّل خرداد 1385 شهریور 1386 Links
ღ♥ღ فرشته کوچولوی زمینی ღ♥ღ |