تبليغاتX
 ک. پ:تنها گناه من دروغ نگفتنه و بس...!

ک. پ:تنها گناه من دروغ نگفتنه و بس...!

قابل توجه دوستان: رفاقت تــــــــــــــــــــــا نداره ...!

سلام ، خداحافظ یعنی تو کجایی عشق بی عاشق من ( حسین پناهی )

 

سلام

   

گفتنش برام  سخته ولی...

 

نمی دونم چرا وقتی می خوام چیزی رو بنویسم

 

انگار تمام هوشم می پره ! از اون بدتر مطلب الان که باز هم

 

نمی دونم  چی بگم!!!؟چی بنویسم؟

 

(با هنرمندی کهنه پوش (در نقش پدر)،یاسین(پسر بزرگ خانواده)،

 

نی نی(کوچکترین عضو خانواده) و سایر عزیزان پیوند وبلاگ (اعضای

 

 خانواده ))

 

خوب کلام کوتاه می کنم  میرم سر اصل مطلب!

 

داشتم  می گفتم  : من  دیگه  پام  لبه  گور، این شماین

 

که باید راه  رو ادامه بدین  

 

خوب من هم یه  فکری برا خودم می کنم.اگه بتونم حتما گه گاهی

 

بهتون سر میزنم.

 

راستی یه نامه ست  که گذاشتم تو گنجه سر جای همیشه گی

 

پسرم،یاسین از این  به  بعد تمام مسئولیت های خانوادم به عهده

 

تو بیبینم  چی کار می کنی.

 

نی نی جان اشکاتو نگه دار            مواظب همدیگه  باشین

 

حالا دیگه تنهام بذارین ... تنهای تنها

            

  تا ابد یاحق ...                         

                                                                    کهنه پوش ( مجتبی رضائی)


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت


جکسون براون

خدایا

 

من  آموخته ام  با  تو  بودن چقدر آسان  است

 

من آموخته ام در کنار تو  بودن  یعنی همه چیز

 

من آموخته ام با یاد تو بودن یعنی اندیشیدن در عمق

 

من آموخته ام تو را صدا  کردن  یعنی آرامش خاطر

 

خدایا کمکم کن تا بیاموزم این زندگی را که تو  به من  

 

هدیه کرده ای، شاداب تر و سالم  تر بسازم

 

و خدایا من آموخته ام که  در هر لحظه به  درگاه تو

 

نیایش کنم و شکر گزار دریای بیکران رحمت تو  باشم


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت


هنری وان دیک

زمان بسیار کند می گذرد  برای آنان  که  در انتظارند

 

بس تند می گذرد برای آنان  که  می ترسند

 

بس کوتاه است برای آنان  که  سرخوشند

 

و بس  طولانی است  برای آنان که  در اندوهند

 

اما

 

اما  ابدی است  برای آنان که عاشقند

 

«امید وارم  که  شما رفقا ابدی و عاشق باشین»


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت


دکتر علی شریعتی

 

کسی هست ؟

 

چه درد آور است  از من  سخن  گفتن !

 

همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر،

 

بر سینه ی تافته ی غربت این کویر،

 

افتاده ام  و می نگرم  تا  در زیر این آسمان، 

 

کسی هست  که  بار سنگینی را که 

 

 بر دوش های  خسته و فرتوت این کلمات نهاده ام

 

و بر دوش زمین  روانه کرده ام ، برگیرد؟


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت


چرا؟

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت


سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني


 شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني .


 آه باران من سراپاي وجودم آتش است

 
پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني 


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


 

روی هر پله که باشی

 

 

خداوند یک  پله بالاتر است!

 

 

نه به خاطر اینکه  خداست

 

 

به خاطراینکه دست تو را بگیرد.

 


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به دوست خوبم (پسرم) اونقدر برف بارونم کردی که اشکم در اومد

اشک من، باز

 

 دونه  دونه می ریزه  آرام  رو گونه

 

از همون روزی که رفتی، دل من داره  بهونه

 

یادت  رفت  اون  همه  قول و  قرارا

 

یادت  رفت  اون همه  خاطره ها  رو

 

یادت  رفت  یکی اینجا  به  پا ت  نشسته،جز تو به  هیشکی دل نبسته

 

یادت  رفت

 

یادت رفت….


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 1:5 موضوع | لینک ثابت


...؟

 

 

 

ساده بیا  دستو منو بگیرو،

 

                                         ساده نگیر این همه سادگی رو

 

ساده نگیر اگه هنوز میتونی ،

 

                                        با  این همه  سادگیات بمونی

 

خسته  نشو  اگه تموم  راه هات،

 

                                            پیش تو سادگیات  بسته  شن

 

طاقت بیار اگه همه آدما،

 

                                    از اینکه  پا به پات  بیان خسته شن

 

آخر خط جاده های خسته ،

 

                                           بگو چقدر  راه  نرفته  مونده

 

پیش دلت وقتی به  خون نشسته،

 

                                         چند تا ترانست که کسی نخونده

 

دوم بیار خسته نشو از  سفر،

 

                                          تنهایتم  بذار  رو دوشت  ببر

 

ترانه  باش اون  ور آخر  خط  ،

                                        

                                     به نقطه می رسی بیا  سر خط

.

 

دوستان  دیگه باید به  بزرگی خودتون  غلط های موجود در شعر رو بببخشین و تو  اون  دلتون ، یا  قلبتون که دارین این شعر رو می خونین تصحیحش کنین

 

کهنه پوش 


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 1:3 موضوع | لینک ثابت


نگذاز که به آرامی بمیری... پابلو نرودا

به آرامی آغاز به مردن می کنی

 

اگر سفر نکنی،

 

اگر چیزی نخوانی، اگر به اصوات زندگی  گوش ندهی

 

اگر از خودت قدردانی نکنی

 

 به آرامی آغاز به مردن می کنی

 

زمانی که  خود باوری را در خود  بکشی

 

وقتی نگذاری دیگران به  تو کمک کنند

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

 

اگر برده ی عادات خود  شوی،

 

اگر همیشه از یک  راه تکرای بروی...

 

اگر روزمرگی را  تغییر  ندهی

 

اگر رنگ های متفاوت به  تن نکنی،

 

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

 

اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش،

 

و از چیزهایی که چشمانت  را به درخشش وا  می دارند

 

و ضربان قلبت را تندر می کنند ، دوری کنی...

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

 

اگر هنگامی که  به  شغلت ، یا  عشقت  شاد نیستی ،

آن  را  عوض نکنی

 

اگر برای مطمئن،در نامطمئن خطر نکنی

 

اگر ورای رویاها نروی،

 

اگر به خودت اجازه  ندهی

 

که دست  کم یک بار در تمام  زندگیت

 

ورای مصلحت اندیشی بروی

 

امروز زندگی را آغاز کن !


امروز مخاطره کن!

 

نگذاز که به  آرامی بمیری...

 

امروز کاری بکن!

 

شادی را  فراموش نکن!

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


ح.ق.فرخ منش مردی ازدیار پایدار و مستحکم بختیاری

 

شیپور کودکی

 

دیری ست  سروده هایم

 

به سینه ی سفید کاغذ می نشیند

 

به سان سرخی خون در حنجره ی برف

 

وقتی به پا می شوم

 

که  تنهاییم در چوگان ابر بغرّد

 

و رعشه ای نورانی

 

گونه های بیمارم را

 

گلگون  سازد.

 

 

گندم برشته

 

گاهی بادبان ها  را پایین می کشم

 

و بیرقی به رنگ جیره ی روزانه

 

بر می فرازم

 

پرده ای

 

به  رنگ بارانی

 

خاکستری که مومیایی ام می کند

 

شوق گندم برشته

 

در تابه ی مرگ

 

عصیانگر مغلوب.

 

 

بی عشقی

 

چه  شب ها که  بی عشق خوابیدم

 

چه  شب  ها  که  بی نان 

 

چه  آلیاژی دارد آدمی

 

سهم  ما از جهان

 

خجالت خالی ست بر پیشانی پیر زنی مغلوب

 

چقدر از قافله عقب بودیم ؟

 

قافله چقدر عقب بود؟

 

بارش، گناه نبود

 

بارش، گناه نبود

 

*«بهون»ما توان این همه باران نداشت

 

رو به زیتون می خوابم و

 

می نازم  به انگشتانم

 

که  هنوز می توانند مشت شوند.

 

 

 

*(بهون) در زبان  بختیاری به  چادر صحرای گفته  میشود.


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 0:52 موضوع | لینک ثابت


دستور زبان عشق قیصر امین پور

دستور زبان  عشق

 

دست عشق  از دامن دل دور باد !

 

می توان آیا  به  دل  دستور داد ؟

 

می توان آیا به  دریا  حکم  کرد

 

که  دلت را  یادی از ساحل مباد ؟

 

موج  را  آیا  توان  فرمود : ایست!

 

باد را فرمود : باید  ایستاد ؟

 

آنکه  دستور زبان عشق  را 

 

بی گذاره  در نهاده ما نهاد

 

خوب می دانست تیغ تیز را

 

در کف مستی نمی بایست داد

 


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 0:49 موضوع | لینک ثابت


«سفر ایستگاه »قیصر امین پور

سفر ایستگاه

 

قطار میرود

 

تو می روی

 

تمام  ایستگاه  می رود

 

 و من  چقدر ساده  ام

 

که  سالهای سال

 

در انتظار تو

 

کنار این  قطار رفته  ایستاده ام

 

و همچنان

 

به  نرده های  ایستگاه  رفته

 

تکیه  داده ام!


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 0:46 موضوع | لینک ثابت


چرا؟

شعر بی دروغ

 

ما که این همه برای عشق

 

آه و ناله دروغ می کنیم

 

راستی چرا

 

در رثای بی شمار عاشقان

 

که بی دریغ

 

خون خویش را نثار عشق می کنند

 

 از نثار یک دریغ هم

 

   دریغ می کنیم ؟


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم        ولــی دل بــه  پاییـز نسـپرده ایم

 

 

    چـو گـــلدان خـالی لب پنـجره        پراز خاطرات ترک خورده ایم

 

 


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 2:28 موضوع | لینک ثابت


 

زنده یاد قیصر امین پور

 

 

 

«شعاع درد  مرا ضرب در عذاب کنید

 

  مگر مساحت رنج مرا  حساب  کنید » 


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت


یک چیز بیشتر از همه همراه و همزاد قیصر امین پور بود؟

 

آری درد بود  و چه زیبا از  درد گفت 

 

درد واره ها


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت


ميان تاريکي

ميان تاريکي


ميان تاريکي
ترا صدا کردم
سکوت بود و نسيم
که پرده را مي برد
در آسمان ملول
ستاره اي مي سوخت
ستاره اي مي رفت
ستاره اي مي مرد
ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستي من
چو يک پياله ي شير
ميان دستم بود
نگاه آبي ماه
به شيشه ها مي خورد
ترانه اي غمنک
چو دود بر مي خاست
ز شهر زنجره ها
چون دود مي لغزيد
به روي پنجره ها
تمام شب آنجا
ميان سينه من
کسي ز نوميدي
نفس نفس مي زد
کسي به پا مي خاست
کسي ترا مي خواست
دو دست سرد او را
دوباره پس مي زد
تمام شب آنجا
ز شاخه هاي سياه
غمي فرو مي ريخت
کسي ز خود مي ماند
کسي ترا مي خواند
هوا چو آواري
به روي او مي ريخت
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بي سامان
کجاست خانه باد ؟
کجاست خانه باد ؟

 

 


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 21:16 موضوع | لینک ثابت


این هم قسمتی از قلعه توی شهرمون (قلعه تل )


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 1:31 موضوع | لینک ثابت


دکتر علی شریعتی

 

دیشب ، امروز

 

 

چراغ های کوچه پرپر گشتند .

 

سپیده پنجره را شست.

 

نسیم سرد  بر خاست .

 

آه ، صبح شد .

 

 شب رفت و دیشب شد .

 

 فردا آمد و امروز شد


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت


دکتر علی شریعتی

نه مرد باز گشتم !

 

 

اما باز نگشتم ،

 

به بیراهه هم نرفتم ،

 

 که من نه مرد باز گشتم !

 

استوار ماندن  و به هر بادی به باد نرفتن

 

دین من  است .

 

دینی که پیروانش بسیار کم اند.

 

مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب.

 


 

نوشته شده توسط کهنه پوش در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت


دکتر علی شریعتی

دورتر، دیرتر